هولوکاست
انکار و تحریف آن نمیتوانست بلافاصله پس از پایان جنگ جهانی دوم و یا در یکی دو دهه پس از آن شکل گیرد. هنگامی که زمان میگذرد و نسلها عوض میشوند، خطر فراموشی همواره این امکان را به وجود میآورد تا کسانی که هنوز زندانی چهارچوبهای فکری خود هستند، تاریخ را تحریف و جنایات همفکران خود را انکار کنند و آن را دروغ «دشمنان» بنمایانند.
امنیت و اندوه
راه سرسبزی را که به سوی این اردوگاهها میرود، نمیتوان بدون سنگینی احساسی دوگانه پیمود: حس آرامشبخش امنیت و سبکباری سیاسی و اجتماعی در جوامعی که خطری از سوی حکومتها انسان را تهدید نمیکند، و احساس عمیق اندوه از تصور هراس وصفناپذیر انسانهای بیدفاعی که این راه بیبازگشت را به سوی اتاقهای گاز پیمودند. کودکان و زنان و مردانی که خاکسترشان از کورههای اردوگاههای مرگ بر تاریخ بشریت پاشیده شد تا بوی پیکر سوختهشان برای همیشه بینی مدعیان تمدن را غلغلک دهد. چه آن مدعیانی که با دستاویزهای نژادی، جنسی، مذهبی، قومی و ایدئولوژیک، همین امروز، علیه همنوعان خود جنایت میکنند و چه آنانی که سکوت را در برابر این جنایات بر میگزینند. از همین رو، هولوکاست و سوختن خان و مان دیگران همواره نه دو طرف، بلکه سه طرف دارد: جنایتکاران، قربانیان و آنان که سکوت میکنند.
ریشه لغوی هولوکاست را باید در یونان جست. روی نقشه بزرگی که بر دیوار اتاق یکی از کلبههای موزه نصب شده محل اردوگاه مرگ آشویتس را نشان میدهد و بعد به شهرهایی اشاره میکند که یهودیان را ازسراسر اروپا به آن منتقل میکردند تا کاملا سازمانیافته نابودشان کنند. سهم یونان نیز حدود شصت هزار نفر بود که به صورت خانوادگی به این اردوگاه منتقل شدند. به آنها گفته میشد برای کار و زندگی در مکان دیگری اسکان داده میشوند و آنها گاه وسایل و دارایی خود را در سی چهل چمدان جای میدادند و بعد ده تا پانزده روز در کمترین جای ممکن در قطارهای باری بدون هرگونه امکانات اولیه زندگی در راه بودند تا پس از رسیدن به اردوگاه، بلافاصله برای کار یا مرگ گزینش شوند. هولوکاست Holocoust یعنی خان و مان سوخته. یعنی آتشی که چنان بر جان و مال بیفتد که مطلقا هیچ چیز بر جای نگذارد. و شاید هیچ واژه دیگری نتواند با این قدرت سرنوشت میلیونها انسانی را توصیف کند که به ناگهان نه تنها هر آنچه داشتند از دست دادند، بلکه ریشه بسیاری از آنان بطور خانوادگی از میان رفت.
کشتار سازمانیافته
هولوکاست که قرار بود در یک برنامه حساب شده و با سریعترین تکنیک خفه کردن با گاز و سوزاندن اجساد در کوتاهترین مدت، بطور انبوه یازده میلیون یهودی را از سراسر اروپا در اردوگاههای مرگ نابود کند، بدون همکاری خدمتگزاران نظام هیتلری و همراهی ادارات و برخی اهالی کشورهای اشغال شده، و بدون سکوت دیگران و همگامی خاموش «روشنفکران» هرگز نمیتوانست به وجود آید. از همین رو کسانی که هولوکاست را انکار میکنند، در حقیقت منکر رژیم هیتلری و نابودی سازمانیافته یهودیان و سکوت جامعه آلمان و دولتهای اروپایی میشوند. حال آنکه این همه درست مانند انکارکنندگان هولوکاست واقعی است و همگی صفحاتی از تاریخ بشری را مینویسند و همزمان سرنوشت انسانهایی را رقم میزنند که هرگز چرایی جنایت توصیفناپذیری را که بر آنها رفت در نیافتند و ندانستند چرا باید از خانه و کاشانه خویش رانده میشدند، چرا باید در بدترین شرایطی که تصور میتوان کرد، در سلولهای چوبی بسر میبردند و اصلا چرا نباید وجود میداشتند!
هولوکاست و اوج رذالت بشری و عظمت مصیبتی را که در پس آن پنهان است، شاید بتوان در دو هزار کیلو مو، هزاران کفش، لباس، چمدان، وسایل شخصی مانند عینک و مسواک و یا شیشه شیر و کفش و لباس نوزادانی دریافت که آن سوی قاب های شیشهای در کنار پارچهای بافته شده از موی قربانیان به نمایش گذاشته شدهاند که قرار بود به اونیفورم سربازان ارتش آلمان تبدیل شود. و اینها تنها نشانههای کوچکی هستند از آن سالهای تلخ که باد بوی مرگ را هر روز و هر ساعت بر فراز شهر پخش میکرد.
آن سوی هولوکاست برپاکنندگان نظامی ایستادهاند که تمامی هوش و ابتکار خود را به کار گرفتند تا به بهانه و توهم جامعهای برتر با انسانهایی از نژاد برتر، هر آن کس را که پست میشماردند از میان بردارند. از یهودیان و اسلاوها، تا کولیان و بیماران جسمی و ذهنی و سالخوردگان. از کمونیستها و مخالفان سیاسی تا همجنسگرایان و دگرباشان. و کیست که نداند تلاش برای تحقق رؤیای یک جهان منزه و یکصدا و یکرنگ که در آن نه «دیگران» باشند و نه هیچ دگراندیش و دگرباش و مخالفی وجود داشته باشد، تنها و تنها با کشتار همگانی و جنایت انبوه ممکن است بدون آنکه آن مدینه فاضله و اتوپی نژادی، طبقاتی و مذهبی هرگز قابل پیاده کردن باشد.
علیه فراموشی
امروز تقریبا هفتاد سال از آن روزها میگذرد. افراد وگروه های افغانی که از برلین رهسپار آشویتس شدند، و یا در آن محل زندگی میکنند.حکایت دارند که اگرچه سالهاست آثار ویرانیهای نازیسم و نژادپرستی هیتلری از زندگی شهروندانش زدوده شده، لیکن در آن هرگز هیچ فرصتی برای یادآوری قربانیان هولوکاست و اندیشیدن درباره مسببانش از دست نمیرود. آنچه این گروه با سفر خود به اردوگاههای مرگ انجام داد، تنها یک ابراز همدردی و یادآوری این نکته سعدیانه بود که درک «درد و بیقراری» انسانها ورای همه مرزهای ملی، نژادی، جنسی، دینی و ایدئولوژیک است. این کنش سیاسی اتفاقا واکنش کسانی را به همراه داشت که سخت زندانی همین مرزهای خودساختهاند.
راست این است که کم نبودند لحظاتی که انسان بیاختیار به یاد آنچه میافتاد که بر سر دگراندیشان و دگرباشان افغانی وایرانی رفته و میرود. مگر میشد در عکسها به چشمان زنان و مردانی نگریست که نمیدانستند چه در انتظارشان است و به یاد کشتارهای دهه شصت و خاوران و گورهای دستهجمعی نیفتاد؟ مگر میشد سرنوشت خانوادههایی را به یاد نیاورد که تنها به دلیل دگراندیشی، چندین نفر از اعضای خود را از دست دادند و کودکانی را در برابر چشم مجسم نکرد که خود در زندانها به دنیا آمدند و یا شاهد شکنجه و نابودی پدر و مادر خود بودند؟ مگر میشد محفظههای بتونی شکنجه را دید که به طول و عرض نود سانتیمتر در اتاقکهای تاریک تعبیه شده بودند تا در هر کدام از آنها، چهار زندانی متخلف پس از دوازده تا چهارده ساعت کار روزانه، شب تا صبح، برهنه، بایستند، و به یاد جعبهها و تابوتهای حاج داوود نیفتاد؟ مگر میشد هر بار قرینهای با آدمرباییها و قتلهای زنجیرهای نیافت، و رنج و درد دگراندیشان و آزادیخواهان زندانی و هراس محکومان به اعدام و سنگسار و قصاص را، در همین روزها، به یاد نیاورد و تصویر خشن دستگیریها و اعدامهای وحشتناک بنیادگرایی اسلامی را از خاطر راند؟
انکار هولوکاست و تحریف آن نمیتوانست بلافاصله پس از پایان جنگ جهانی دوم و یا در یکی دو دهه پس از آن شکل گیرد. هنگامی که زمان میگذرد و نسلها عوض میشوند، خطر فراموشی همواره این امکان را به وجود میآورد تا کسانی که هنوز زندانی چهارچوبهای فکری خود هستند، تاریخ را تحریف و جنایات همفکران خود را انکار کنند و آن را دروغ «دشمنان» بنمایانند. اگر رشد و تکوین جامعه آلمان در آزادی و دمکراسی سبب شد تا به شدت با این نوع تحریفات مقابله شود، خطر این نوع تحریف اما برای هموطنان ما بسیار جدیست. زیرا هنگامی که نسلهای شاهد و کسانی که بر آنها و خانوادههایشان جنایت رفته است، از بین میروند، بدون آنکه امکان آزادانه گردش اطلاعات و انتشار دیدهها، شنیدهها و تجربیات خود را در اختیار داشته باشند، آنگاه دور نخواهد بود که جنایت هتلریسم ، استالینیزم ، پولپوتیسم و فوندیمنتالیزم مذهبی و تروریزم انکار شوند، و کشتار همگانی را که به هیچ قوم و مذهب و عقیده سیاسی و دگرباش و دگراندیشی رحم نکرد، به عنوان دروغ به «دشمن» نسبت داده شود. بعید نیست همان گونه که رژیم هیتلری تلاش کرد با انفجار و بمباران اردوگاههای مرگ و کورههای آدمسوزی، نشانههای جنایات خود را از بین ببرد، رژیم های ایدیالوژیک و فناتی که تاریخ جهان را تحریف میکند، از سالها پیش و هم اکنون با خیال آسوده به سندسازی و پاک کردن آثار جرم خود مشغول اند.
و به یاد رویدادی معروف میافتم که در دهه هفتاد میلادی در سیاست خارجی آلمان نسبت به کشورهای اروپای شرقی نقشی تعیینکننده بازی کرد. روز هفتم دسامبر 1970 ویلی برانت، صدر اعظم آلمان، که برای امضای پیمان ورشو به لهستان رفته بود، در یک مراسم رسمی، پس از آنکه تاج گل را بر یادبود گتوی یهودیان در ورشو قرار داد، بدون آنکه از پیش برنامهریزی شده باشد، به احترام و پوزش در برابر آن زانو زد و در واقع به نوبه خود و به نام دولت آلمان، شانه خود را زیر بار عظیم جنایتی گرفت که دولت آلمان سی سال پیش از آن در مورد یهودیان مرتکب شده بود.
15 اپریل 2008
---------------------------
