پيدايش وانکشاف ليبراليزم :
از قرن ١٤ بدين سو اصطلاح ليبراليزم مورد استفاده قرار گرفت اما به معاني مختلف بکار رفته است ٠ کلمه لاتيني( liber ) به طبقه ازافرادآزاد اطلاق گرديده يا به عبارت ديگر براي آنعده از افراد گفته ميشود که برده يا سرف ويا غلام نبودند ٠ دربکاربرد با غذا يا نوشيدنى ليبرال به مفهوم سخاوتمند بوده ودر رابطه با برخورد اجتماعي به مفهوم بى تعصب بي ريا بکار برده شده است ٠ ونيز بطور روز افزوني باايده يا نظريات ازادي وانتخاب سروکار داشته است٠
اصطلاح ليبراليزم بمعني اتحاد سياسي خيلي بعدي ظهور نموده است ٠ در ١٨١٢ يعني اوايل قرن ١٩ بود که بار اول اين اصطلاح در هسپانيه بکار برده شد بعدا در دهه سال ١٩٤٠ اين اصطلاح بمعني مجموعه از نظريات يا ايده هاي سياسي بطور وسيع وگسترده در سراسر اروپا شناخته شد ٠
در بريتانيه ازين اصطلاح به آهسته گي کار گرفته شد ٠ گر چه ويگز( Whigs ) درسال ١٨٣٠ خويش را ليبرال ميناميدند ولي اولين حکومت ليبرال درسال ١٨٦٨ ; بر سر اقتدار امدن گلادستونGladstone تشکيل گرديد ٠
ممکن است ليبراليزم بمثابه اصول وعقايد سياسي سيستماتيک قبل از قرن ١٩ وجود نداشته باشد ولي مبتنى برا آن عقايد وتيوري هاي بوده که در جريان سه قرن گذشته از آن انکشاف يافته بود ٠ ايده يا نظريات ليبرال درنتيجه فرپاشي فيوداليزم وجانشيني ورشد جامعه مارکسيستي يا سرمايه داري بوجود آمد ه است ٠ ليبراليزم از چندين لحاظ آرزو هاي طبقات متوسط رشد يابنده را منعکس ميساخت ٠ که منافع آن در مغايرت با قدرت حاکمه مطلقه وارستوکرات هاي زمينداد قرار داشت ٠نظريات ليبرال درآن زمان راديکال وخواهان اصلاحات اساسي وحتا گاهي تغييرات انقلابي بوده است٠ چنانچه انقلاب انگليس قرن ١٧ وانقلابهاي امريکا وفرانسه در قرن ١٨ هر کدام داراي عناصر مختص ليبرال را دارا بوده است ٠ گر چه کلمه ليبرال بمعني سياسي آن درآن زمان بکار برده نه شده است ٠ ليبرال ها در مخالفت با قدرت مطلقه بر خواستند وقدرت مطلقه شاه را که بطور فرضي بر حق خدايي شاه استوار بود مورد چلنج قرار دادند ٠ وبجاي مطلق عناني حکومت قانون اساسي گذار وبعدا حکومت نماينده را تبليغ نمودند ٠ ليبرالها امتيازات سياسي واقتصادي ارستو کراسي زمينداران وغير عادلانه بودن نظام يا سيستم فيودالي که درآن موقعيت اجتماعي بر اساس پيدايش يا تولد تصادفي تعيين ميگرديد را مورد انتقاد قرار دادند
قرن نوزدهم از چندين لحاظ بمثابه قرن ليبرال ها بوده چنانچه صنعت گراييindustrialization درسراسر کشور هاي غربي گسترش يافت ٠ ونظريات ليبرال پيروز گرديد ٠ ليبرال ها نظام اقتصادي صنعتي مبتني بر مارکيت آزاد از مداخله حکومت را که در ان تجارت هاbusinesses (تجاران) بتوانند منافع خويش را دنبال نمايند تبليغ مينمودند ٠ وکشور ها راتشويق مينمودند تا في مابين به تجارت آزاد بپردازند ٠ چنين سيستم سرمايه داري صنعتي نخست در بريطانيه ازاواسط قرن ١٨به بعد اغاز تا اوايل قرن ١٩ بظور خيلي خوب عرض اندام نمود وبعدا به امريکا ي شمالي وسراسر اروپا البته نخست در اروپاي غرب وبعدا بطور تدريجي به اروپاي شرقي گسترش يافت ٠
در قرن ١٩بود که سرمايه داري صنعتي در افریقا، اسيا وامريکاي لاتين مورد دلچسپي قرار گرفت ٠ بخصوص در آن کشور ها ي رو به انکشاف که سيستم اجتماعي وسياسي آنها اساسا به شرايط وگونه غربي استوار بود ٠ گر چه کشور هاي رو به انکشاف بعضي اوقات در برابر ليبرال دموکراسي مقاومت مينمودند زيرا کلتور سياسي ليبرالها بر جامعه منحصر به فرد تاکيد داشته است ٠ درچنين موارد زمينه بهتر را براي سوسياليزم ويا ناسيو ناليزم داشته است به مقايسه ليبراليزم غرب٠
اما در جاپان جاي که سرمايه داري بطور موفقانه عرض اندام نمود ه است داراي خصلت يا کرکتر جمعي بوده و کرکتر انفرادي نداشته است ٠ بطور مثال صنايع جاپاني زياتر از انگيزه نظريات سنتي٫ وفاداري گروپي ووظيفه وي مستفيد است ٫واز منافع خودي فرد پيروي نميکند سيستم هاي سياسي غرب نيز از اثر نظريات وارزش ها ي ليبرال تشکيل يافته است ٠ وبطور عموم بعنوان دموکراسي هاي ليبرال تصنيف گرديده است ٠ اين سيستم ها داراي قانون اساسي بوده وخواهان قدرت حکومتي محدود ميباشد وازآ زادي هاي مدني دفاع ميکنند ٠ بدين معني که هیت سياسي از طريق انتخابات رقابتي بوجود ميايد
ليبرال دموکراسي بعد از انکشاف خويش در اروپاي غربي وامريکاي لاتين در بعضی از قسمت هاي جهان روبه انکشاف وهمچنان بعد از انقلابات ١٩٨٩ و ١٩٩١ دراروپاي شرقي نيز ريشه گرفت ٠ درساير جاها نسبت نبودن سرمايداري صنعتي ويا موجوديت خصلت کلتور سياسي بومي آن سرزمين به سقوط مواجه شده است ٠ دربعضي موارد رژيم هاي تيپ يا ستايل غرب در کشور هاي اسيايي وافريقايي بعد از به آزادي رسيدن شان داراي درجه هاي موفقيت مختلف بوده است ٠ بطور مثال هندوستان بحيث بزرگترين کشور ليبرال دموکراسي باقي مانده است ٠
کلتور سياسي اکثر کشور هاي غربي بر بنياد ارزش هاي ليبرال سرمايه داري يا سرمايه داري ليبرال شناخته شده است ٠ نظريات چون آزادي بيان آزادي عبادت مذهبي ٫ حق داشتن ملکيت همه از ليبراليزم نشات نموده است ٠ و درجوامع غربي چنين عميق جوش خورده است که بند رت بطور علني مورد چلنج يا سوال قرار ميگيرد ٠ ليبراليزم در حقيقت به ايديو لوژي حاکم دنياي صنعتي غرب مبد ل گرديده است ٠ بعضي از متفکرين سياسي حتي ادعا دارند ٠ که درميان ليبراليزم وسرمايه داري يک رابطه ضروري وناگزير موجود است اين مطلب توسط مدافعين ومنتقدين ليبراليزم بطور يکسان بيان گرديده است ٠ بطور مثال مارکسسيت ها بيان داشته اند که نظريات ليبراليزم صرفا منعکس کننده منافع اقتصادي طبقه حاکم داراي ملکيت در درون جامعه سرمايداري ميباشد ٠
آنها ليبراليزم را به مثابه مثال کلاسيک ايديولوژي بورژوازي ترسيم ميکنند ٠ ازسوي ديگر متفکرين ديگر چون فريدريک هايک Fredrick Hagekاين موضوع را به بحث گرفته وادعا داشت که ازادي اقتصادي مانند حق خريدوفروش ملکيت تضمين ضروري آزادي سياسي شمرده شده ويک نظام ليبرال دموکراتيک واحترام به آزادي مدني فقظ وتنها درمحتواي يک نظام اقتصادي سرمايه داري ميتوانند رشد نمايد ٠ ناگفته نبايد گذاشت که انکشافات تاريخي در قرن ١٩ و ٢٠ بطور واضح برماهيت ايديو لوژي های ليبرال اثر گذاشته است ٠ خصلت يا کرکتر ليبراليزم با پيروزي طبقات متوسط رشد يابنده که توانستند حاکميت اقتصادي وسياسي خويش را تامين نمايند تغيير نمود ٠ با هر پيروزي وتغير راديکال وحتي انقلابي ليبراليزم فروکش کرد بدين ترتيب ليبراليزم بطور روز افزون محافظه کار گرديده وکمتر در موقف ويا دفاع ازريفرم واصلاحات ويا تغيير بوده ميخواهد موقعيت فعلي خويش را مبتني به تامين تاسيسات وسيع ليبرال موجود ه حفظ نمايد ٠
اما نظريات ليبرال پا بر جا نه ايستاد ازاواخر قرن ١٩ ببعد پيشرفت انقلاب صنعتي باعث آن گرديده تا نظريات ليبرليزم اوليه را مورد سوال ويا تا جاي مورد تجديد نظر قرار دهند ٠
درحاليکه ليبرال ها ي اوليه ميخواستند تا حکومت هر چه کمتر در حيات شهروندان مداخله نمايند ٠ ليبرالهاي مدرن معتقد بدين امراند که حکومت بايد مسسول تامين امر رفاه مردم مانند خدمات صحي ٠ خدمات مسکن ٫ تقاعد ومعارف بوده واقتصاد کشور را بايد اداره ويا اقلا قانون مند بسازد ٠اين امر باعث آن گرديده تا در درون ليبرالیزم منجر به دوطرز از تفکر سنتي گردد که بطور عمومي به اسم ليبراليزم لاسيک وليبراليزم مدرن ناميده ميشود ٠ درنتيجه بعضي از مبصرين نگاشته اند که ليبراليزم دارايي يک ايديولوژي داراي نظريات مطابق وهم بسته نبوده ودربرگيرنده نظريات ضد ونقيض ميباشد ٠ بظور مثال درمورد نقش خود سنتي حکومت وازجانب ديگر مانند ساير ايديولوژي ها ليبراليزم تابع تغيير بوده زيرا اصول اساسي ان جهت تغيير شرايط تاريخي کار گرفته شده است ٠ هيچ ايديولوژي سياسي منجمدmonolithic يا غير قابل تغيير نبوده همه آنها دربرگيرنده يک سلسله نظريات حتي سنت هاي رقيب ميباشد ٠ اما ناگفته نبايد گذاشت که يک همبستگي و مطابقت واتحاد جدي در قلب نظريات ليبرال بشکل يک تعهد اساسي به اهميت آزادي فردي واصول که از فرد گرايي سر چشمه ميگيرد موجود است ٠
تقدم انفراديت : ( موضوع اصلي مورد بحث )
به يک مفهوم ليبراليزم ايديولوژي غرب صنعتي بوده ونظريات ليبرال چنين عمميقا بر عرصه گوناگون حيات سياسي اقتصادي وکلتوري آن اثر گذاشتهکه به مشکل ميتوان اثر انرا درمجموع از تمدن غرب قابل تفکيک مشاهده کرد ٠ بعباره ديگر ليبراليزم چنين بنظر ميرسد که از تمدن غرب درمجموع غير قابل تفکيک ميباشد ٠ در حقيقت چنين مروج گرديد تا ليبراليزم را نه مختص بحيث ايديولوژي بلکه بحيث ميتا ايديولوژي يعني يک مجموعه از اصول بدانند که اساس گذار است تا برروي آن مباحثه سياسي وايديولوژيک صورت گيرد ٠ اين امر منعکس کننده چنين عقيده است که ليبراليزم را درست بودن يا حقthe right بر خوب بودن the good تقدم قايل است ٠ به عبارت ديگرليبراليزم تلاش ميورزد تا شرايطي را فراهم آورد تا درآن مردم ويا گروپ از آنها بتوانند زنده گي خوب را آنطوري که خود شان آنرا تعريف مينمايد به پيش ببرند اما کدام نظر يه خاص را که مبين خوب بودن باشد به پيش نبرده واز آن پيروي نميکند ٠ با نشان دادن ليبراليزم بحيث انچه که از لحاظ اخلاق در موضوع بي طرف قرار دارد يعني بي طرف است ٠ چنين نظريه ارايه کننده انست که نظريات وارزش هاي ان بطور باالقوه داراي علاقمندي ودلخواه جهاني گردد
وهمچنان نبايد هيچکس از پيشرفت ليبراليزم درهراس باشد زيرا ليبرالها با منافع هم اعضاي جامعه وبطور يکسان وبرابر بر خورد ميکند ‘ البته اين بدين معني نيست که ليبراليزم صرفا يک فلسفه گويا کارت راکن است ٠ درحاليکه ليبراليزم بدون شک عدم رياکاري يعني صداقت مباحثه وخود اراديت را ميپسندد و داراي کرکتر قوي ونيرومند اخلاقي نيز ميباشد ٠ موقف اخلاقي وايديو لوژيک ليبراليزم در وجود چنين يک تعهد نهفته است و بطور مختص دارای يک عده از آرزش ها وعقايد ميباشد ٠ که مهم ترين اين آرزش ها وعقايد قابل ذيل است ٠
فرد INDVID UAL
ازادي FREEDOM
دليل REASON
عدالت JUSTICE
تحمل TOLERATION
THE INDIVIDUAL فرد
دردنياي مدرن ومعاصر مفکوره فرد چنان اشنا ست که اهميت سياسي ان اکثرا ازنظر بدور مي ماند ٠ دردوران فيودالي چنين نظر که افراد داراي منافع خودي باشند ويا داراي هويت مشخص ومختص بخود بوده باشند خيلي کم بود ٠ وبجاي آن مردم را بحيث اعضاي گروپ هاي اجتماعي که به آن تعلق داشتند يعني خانواده قريه قصبه محلي وطبقه اجتماعي ميشناختند ٠ حيات وهويت آنها مجموعا توسط کرکتر باخصلت همين گروپ هاي اجتماعي دريک روند که از يک نسل به نسل ديگري ادامه داشت وخيلي کم در تغيير بود تعيين ميشد ٠ اما با فروپاشي فيوداليزم افراد با انتخاب وامکانات اجتماعي وسيع تري مواجه شدند انها مورد تشويق قرار گرفتند‘ شايد هم بار اول درزنده گي خويش ‘تا براي خويش ودرمورد خويش بگونه مشخص فکر نمايند ٫ بطور مثال يک فرد دهقان که خانواده اش ممکن درطول زنده گی بالاي همين يک قطعه زمين زنده گی وکار کرده است ٠ ديگر فرد آزاد است واين قابليت را بد ست آورده است تا انتخاب نمايد که براي کي کار نمايد ٠ ويا شايد زمين را کاملا ترک نموده وبه شهر هاي گسترش يابنده رو آورند وکار نمايد ٠ با شکست وفروپاشي حيات فيودالي يک محيط جديد روشنفکري بروز ميکند ٠ بدين معني که تو ضيحات معقول وعلمي بطور تدريجي جاي نظريات مذهبی سنتی را ميگيرد ٠ وجامعه بطور روز افزوني از ديدگاه يک فر د انسان درک وتفهيم ميشود ٠ وميدانيم که افرادهرکدام داراى کيفيت هاي شخصي ازهم مجزا ميباشد هر کدام آن ارزش خاص دارد که اين امر دررشد تيوري حقوق طبيعي انسان درقرون ١٧ و١٨ مبرهن است ٠ وچنين ارايه ميگرديد که افراد داراي حق خداي است ( حقي راکه خداوند براي انسان داده است ) که توسط جان لاک بنام حقوق طبيعي انسان که عبارت از حق حيات ٫ حق ازادي وحق ملکيت ميباشد تعريف شده است ٠
چون فرد مفرد داريي چنين حقوق است ‘ بنا ازاين لحاظ مهمتر از هر گروپ اجتماعي ميباشد وتيوريست هاي حقوق طبيعي ادعا مينمايد که جامعه بايد ساخته شود ٠تا بد ين ترتيب از نيازمندي ها ومنافع افراد حمايت بعمل آيد ٠
فيلسوف الماني ( ١٧٢٤-١٨٠٤ ) ايمانويل کانت عقيده مشابه را درباره عزت وحرمت انسان ودارا بودن آرزش هاي مساوي ان درادراک خويش از افراد چنين بيان داشته است ٠
وي بدين عقيده بود که منافع افراد بخودش ميانجامدومحض وسيله براي بدست آوردن منافع ديگران نيستند ٠ بعبارت ديگر افراد براي منافع خويش کار ميکنند ووسيله محض براي انجام منافع ديگران نيستند ٠ عقيده اوليت بودن فرديا فرد گرايي موضوع خصلتي ايديولوژي ليبرال بوده وداراي تاثيرات مهم براي طر ز تفکر ليبرال ميباشد ٠
اين امر باعث آن گرديده است تا بعضي ليبرالها جامعه را محض يک مجموعه از افراد بدانند که هر کدام درجستجوي نيازمندي ها ومنافع خويش اند ٠ چنين نظريه را اتومميستيک مينامند ٠ که در آن به افراد به اتوم هاي از هم مجزا اشاره شده است ٠ ويقينا به چنين عقيده مينانجامد ٠ که جامعه بذات خودش وجود ندارد وصرف يک مجموعه از افراد خو دکفا ميباشد ٠ چنين فر د گرايي افراطي بنابر اين فکر استوار است که فرد خود خواه است واساسا خود جويننده ووسيعا بخود متکي است ٠
سي ٠بي٠ ماک پرسنC.B. McPherson در سال ١٩٧٣ ليبراليزم ابتدايي يا اوليه را بنام فر د گرايي ملکي ناميده است ٠ زيرا وي ميگفت که افراد صاحب يا مالک شخص يا جان خويش ويا ظرفيت هاي خويش اند ومديون جامعه نيستند ٠ برخلاف ليبرالها بعدا نظر خوشبينانه تري نسبت به طبيعيت انسان داشته وبدين معتقد شده اند که افراد نسبت به يکديگر داراي مسوليت اجتماعي نيز بوده بويژه در برابر آنها که نميتوانند از خو د مواظبت نمايند ٠اينکه طبيعيت انسان هر چه باشد خو دخواهانه ويا غير خود خواهانه ليبرال هادر آرزوي شان متحد اند تا چنين يک جامعه را بسازند که در آن هر فرد بتوانند به رشد وشگوفايي مکمل وبالقوه خويش نايل ايد ٠
Freedom آزادی
عاليترين اهميت را براي فرد قايل شدن منجر به آزادي فر د ميگردد عاليترين ارزش سياسي براي ليبرالها عبارت از آزادي فردي ميباشد واز بسياري نقاط نظر اصل متحد کننده دردرون ايديولوژي ليبرال بشمار ميرود ٠ براي ليبرالها ي اوليه آزادي يک حق طبيعي ويک ضرورت اساسي براي پيشبرد موجوديت واقعی انساني است ٠ ونيز براي افراد فرصت آنرا ميسر ميسازد تا منافع خويش را به بکار بردو انتخاب خويش رادنبال نمايد ٠ يعني انتخاب محل زيست‘انتخاب کارفرما انتخاب خريد وغيره وليبرالها ي بعدي آزادي را بمثابه يگانه حالت مشاهده کردند که درآن انسانها ميتوانند مهارتها واستعدادهاي خويش را تبارز دهند ٠ وآنچه باالقوه دارند ٠ انرا باانجام رسانند ٠ ناگفته نبايد گذاشت که ليبرالها اين امر را نمي پذيرند که گويا افراد حق مطلق آزادي رادادند ٠ زيرا اگر آزادي محدود نگردد ميتوانند به اجازه براي سو استفاده از ديگران مبدل گردند ٠ جان ستيوارت ميل ١٨٥٩ -١٩٧٢ استدلال ميکرد که دريک جامعه متمدن تنها دريک مورد ميتوان بطور قانوني عليه اراده يک شخص کار گرفت که مقصد آن جلوگيري از نقض وضر رساندن به ديگران باشند ٠ ميل Millsدر اثر ديگر خويش بنام ليبي تارين Libitarianکمترين محدوداي را بالاي آزادي فرد پذير است ٠ وآن هم بخاطر يکه از ضرر رسيدن به ديگران جلوگيري بعمل ايد٠
وي ميان اعمال که به منافع شخصي تعلق دارد وافراد بايد بالاي آن ازآزادي مطلق برخور دار باشند با اعمال که به ديگران تعلق ميگيرد وميتوانند آزادي را محدود سازد ويا براي شان ضرر برساند فرق روشن قايل بود ٠
استوارت ميلMills هيچگونه قيودات يا محدوديت هارا بالاي افراد بخاطر ضرررساندن به خويش اجازه نميداد وقبول نداشت ٠ چه ضرر رساند فزيکي باشد ويا غير فزيکي يا اخلاقي ٠ چنين نظريه مبين آنست که قوانين که بقصد جلوگيري ازخطر به انسان تدوين گرديده است مانند بستن کمربند دراثناي موتر راني ويا موتر سايکل سواران بايد کلاي هلمت آهني بپوشند قابل قبول نيستند ٠ اين به سانسوري ميمانند که بالاي شنيدن ويا ديدن وضع گردد که قابل قبول نيست؟ ليبرالها ي راديکال ممکن است از حق مردم براي استفاده ازمواد مخدره مانند هروين وکوکايين برهمين اساس دفاع نمايد ٠
گر چه افراد ممکن است حق حاکميت را بر وجود ومغز خويش داشته باشد ولي هر فرد بايد اين حقيقت احترام گذار ند که ديگران نيز بطور مساوي داراي حق آزادي ميباشد ٠ و اين مطلب توسط ليبرالها ي مدرن جان رول John Rawls دراين اصل چنين بيان گرديده است ٠
هر کس حق بزرگترين يا وسيع ترين آزادي ممکنه را که مطابقت با آزادي مشابه برای کل باشد داراميباشد ٠
Every one is entitled to the widest possible liberty consistent with a like liberty for all.
گر چه ليبرالها درمورد ارزش هاي آزادي اتفاق نظر دارند ولي درمورد اينکه براي يک فرد که آزادي باشد اين چه معني خواهد داشت گاهي باهم متفق نميباشند ٠
ازلحاظ تيوری دربيان Two concept دراثر خويش بنام Isaiah Berlin
دومفکوره آزادي مبنی بر آزادي مثبت وآزادي منفي فرق قايل گرديده است ٠ ليبرالها ي اوليه يا کلاسيک را عقيده بر اين بود که هر کس را بايد بحال خودش رها کرد ٠
فارغ از مداخلت وبايد قادر باشد که هر طوريکه ميخواهد عمل نمايد ٠ اين مفکوره آزادي منفي بوده وبر اساس عد م موجود يت قيودات خارجي بر فرد استواراست.
دليل (Reason)
قضيه آزادى ليبرال ها رابطه نزديک امر داشتن عقيده بر دليل را دارا بوده لیبرالیزم خيلى زياد بخش از پروژه روشنفکرى است به همين گونه باقى خواهد ماند. موضوع اصلى روشنفکرى عبارت از آزادى بوده تا بشريت را از چنگال خرافات و جهالت رهاى بخشد و عصرو دوران دليل يا برهان را آغاز نهد٫ متفکرين عصر روشنفکرى عبارت اند از ژان ژاک روسو، امانويل کانت Immanvel Kant ، آدم سميت Adam Smith و جرمى بينتم Jermy Bentham٠ عقل گراى روشنفکرى از جوانب مختلفه بالاى ليبرالزم اثرگذاشت.
در قدم نخست عقيده لیبرالها را به امر فرد و آزادى مستحکم ساخته است ـ به چنين درجه که انسان ها موجودات عقل گرا بوده و قابليت آنرا دارند. که بهترين منافع خويش را تعريف و دنبال نمايند. اما لیبرال هاى مدرن بر عکس خواهان مفکوره آزادى مثبت اند که Berlin آنرا چنين تعريف نموده است.= عبارت از قابليت است که آدم بتواند آقاى خويش باشد، و خودمختار باشد. آقا بودن خودى ايجاب مى نمايد تا يک فرد قادر به رشد مهارت ها و استعدادها و انکشاف فهم خويش بوده و آنرا به اکمال برساند. براى John Stwart Mill نيز آزادى معنى بيشتر از نبودن قيود يا محدوديت هاى خارجى داشته است. و در برگيرنده ظرفيت ها يک فرد براى رشد و انکشاف و بلاخره نيل به استعدادها خودى، بوده است.
اين مفکوره هاى متضاد که درباره آزادى موجوداست نه تنها باعت برانگيختن مباحثه ها اکادميک در درون لیبرالزم گرديده، بلکه باعث آن نيز گرديده تا لیبرالزم ها در باره رابطه فرد با دولت نيز داراى نظريات متفاوت باشند. خلاصه اين که قدرت برهان يا دليل براي انسان اين ظرفيت را ميدهد تا مسوليت زندگى خويش را به دوش گرفته و سرنوشت خويش را شکل و صورت د هد. به اين ترتيب عقل گراى انسان را از چنگال گذشته و از بار رسوم وعنعنات رهايي ميبخشد. باتراکم ذخاير اندوخته هاى علمي فزاينده ، هر نسل از نسل ديگري جلو و پيش ميرود که اين خود تاکيد خاص لیبرال ها بر معارف را توضيح ميدهد. با کشف علم انسان ها خويش را بهتر ساخته و از تعصبات و خرافات مى پرهيزد. معارف بذات خويش چيز خوب است و براى انکشاف خودى يا گسترش توسعه نفس و پيشرفت اجتماعى و تاريخی از اهميت حياتی بر خود دارد ميباشد.
ليبرال هابه اين امر معتقد اند که انسان ها در تعريف و دنبال منافع خويش خطا نا پذير اند. از جانب ديگر عقيده داشتن به دليل باعث ايجاد تعصب در درون لیبرالیزم عليه پدر سالارى ميگردد. زيرا پدر سالارى سبب ممانعت افراد از اخذ تصاميم با انتخاب هاى اخلاقى خويش گرديده و نميگزارند تا از اشتباه خويش بى اموزند بلکه چنين يک آينده را نيز ايجاد ميکند که در صورت دادن مسوليت به ايشان به خاطر منافع خويش از موقف خويش سو استفاده مى نمايند.
ميراث ديگر عقل گراي اين است که لبرال ها فوق العاده متمايل به عقيده داشتن به پيش رفت است. نظر لیبرال ها به توسعه و کسترش علم به ويژه از طريق انقلاب علمى٫ انسان ها را قادر به آن ساخت تا نه تنها دنيا خويش را درک و تو ضيح نمايد بلکه ان را براى بهبود خويش شکل دهد.
بر علاوه د ليل يا برهان د برجسته ساختن اهميت مباحثه و جر وبحث و استدلال از اهميت برخوردار ميباشد. در حاليکه لبرال ها بطور عموم در باره طبيعت انسان نظر خوشبينا نه دارند و انسان ها را بحيث موجودات ميدانند که دليل پذير اند (با دليل رهبرى ميشوند) ٠
آنها ندرتا به عقيده تخيلى که انسان ميتواند مکمل باشد نيز باور دارند بخاطر يکه انها قدرت منافع خودى و خود خواهى انسان را درک مي نمايند. که نتيجه ان بطور نا گذير رقابت و جنگ ميباشد. افراد براى منابع کم ياب ، تجارت براى ازا ذياد فايده خويش به رقابت ميپردازد و غيره و غيره.
لیبرال ها در چنين موارد ترجيع ميدهد تا چنين جنگ ها از طريق بحث و مذاکره حل و فصل نمايند. و سود مندى دليل و برهان در اين است که پايه يا اساس مي گزارد که ميتوان بر آن ادعا هاى رقيب و تقاضا ها را ارزيابي نمود ايا اين ادعاها قابل تحليل و تجزيه اند؟ ايا معقول اند؟ بهای انچه که بايد پرداخته شود اگر چنين نزاع ها و جدال ها٫بطور صلح آميز حل نگردد يعنى تشدد، خون ريزي و مرگ . فلهذا لیبرال هااستفاده از قوت يا زور و تجاوز را مورد نفرت قراد داده و جنگ را بحيث آخرين امکان که بايد به ان توسل جست ميدانند٠
تشدد نه تنها ناکامى دليل يا برهان را بار مى اورد، بلکه بطور غير عقلاني خون اشاميدن و خون خوارى و گرفتن قدرت به خاطر منافع شخصى خويش را دامن ميزند.
لیبرال ها ممکن است بدين باور باشد که استعمال قوت فقط به خاطر دفاع از خود ويا وسيله براى مقابله با ظلم قابل توجيه است وآن هم هميشه وفقط بعد از آن که دليل به ناکامى انجامد.
عدالت:
عدالت يک نوع خاص از قضاوت اخلاقى را بيان ميدارد.خاصتا آن قضاوت اخلاقى را که در باره توزيع مکافات و مجازات ميباشد. ويا به عباره ديگر به هر کس دادن آنچه را که مستحق است ميباشد. و مفکوره باريک عدالت اجتماعى عبارت از توزيع مکافات و منافع مادى درجامعه. میباشد مانند، معاشات ٫اسکان٫ پول سوسيال ،خدمات صحي و غيره تيورى لیبرال ها به اساس تعهد مستحکم که به تساوى يا مساوات رسمى دارد استوار مى باشد.
اگر انسان ها را در قدم نخست بحيث افراد فکر کنيم، پس بطور حتمى داراى عين حقوق مساوى نيز مىشوند. افراد در همه جا داراى طرح صورت و برجستگى هاى مشابه ميباشند بنأ داراى ارزش اخلاقى مساوى نيز مىباشد. بطور مثال به عقيده لیبرالها انسان داراى حقوق مساوى مىباشد و اين حقوق برايش بخاطر بودن ذات انسان شان بطور طبیعى داده شده است. که اين حقوق طبیعى بنام حقوق انسانى نيز ياد مىشود .
حقوق نبايد براى گرو پ با طبقه خاص از انسان ها مانند مرد ها ، سفيدپوستها و يا ثروت مندان ريزرف باشد. بلاخره لیبرال ها بطور فوق العاده جدی مخالف هر نوع امتیاز اجتماعی اند. که بعضى ها از آن مستفيد بوده و ديگران از آن محروم ميباشد و اين امتيازات براى شان بر اساس جنس ، نژاد، رنگ، عقيده، مذهب و يا سابقه اجتماعى داده شده است.
افراد بايد در برابر قانون مساوى باشند و بايد حقوق مساوى سياسى يا ملکى را دارا باشند. مساوات ديگرى را که لیبرال ها به آن قايل اند عبارت از.فرصت هاى مساوى ناميده مىشود.. Equal Opportunity
در جامعه هر فرد بايد عين چانس يا چانس برابر را براى ترقى يعنى اعتلا و نزول خويش داشت به عبارت ديگر بازى زندگى بايد در يک ميدان هموار صورت گیرد.ولی این بدین معنی نیست که باید در جامعه مساوات مطلق باشد یعنی شرایط زندگی و اجتماعی باید برای همه یکسان باشد، زیرا لیبرالها بدین عقیده اند که مساوات مطلق دلخوا نمی باشد.زیرا انسانها مساوی دنیا نمی ایند. آدارای مهارت ها و استعداد های مختلف اند و بعضی آنها اماده کار بمراتب بیشتر از دیگران می باشد . ازين سبب لیبرال ها معتقد اند که لياقت، قابليت و کار را بايد مکافات کرد. و مکافات استعداد ها قابليت و کار باعث رشد استعداد طبیعى و پوتن سيال افراد مىگردد.
به عباره ديگر مساوات براى لیبرال ها عبارت از داشتن فرصت هاى مساوى براى رشداستعداد ها و قابليت ها و مهارت هاى نا مساوى مى باشد.
اين طرز فکرمنجر به حکومت استعدادها و قابل ها جامعه می گردد. Meritocracyجامعه ميريتوکرات عبارت از جامعه است که عدم تساوى ثروت و موقف اجتماعى فقط وفقط منعکس کننده لياقت و مهارت انسان ها باشد. و يا با آن عده فکتور هاى استوار باشد که خارج ازتوان انسان مى باشد مانند طالع و چانس – اين نوع جامعه را جامعه عادلانه گويند زيرا درآن بر افراد به اساس جنس، رنگ، جلد يا مذهب نه بلکه بر اساس استعداد و آماده گى شان براى کار قضاوت مىشود.
. فلهذا ثروت باید منعکس کننده لیاقت باشد. Martin Luther King مثلی که. لیبرال ها معتقد اند که ملکيت به اساس زحمت کشى و اجراى قابليت ها بدست مى آيد. آنهايکه دارا قابليت ها بيشتر اند و يا اينکه زياد زحمت مىکشد و ثروت بدست مى آورند لياقت آنرا دارند که بيشتر شگوفان و آباد باشند نسبت به آنانکه تنبل و نا قابل اند. اما ازينکه ثروت نه تنها از طريق کار و زحمت کشی يک فرد بدست مى آيد بلکه مى توان از رويي تولد ار ثى نيز بدست ايد . با آن هم با تاسف نه مي توان بران ممانعت وضع کرد زيرا اکثر لیبرال ها بر ان موافق نيستند ، بدليل اين که گزاشتن ممانعت روي آن سبب آن خواهد شد که افراد نتواند طبق دلخوا ملکيت خويش رابه کسي بدهد و در نتيجه آن تختي ازآزادي را بوجود خواهد آورد.
ولى متفکرين لیبرالها بعضى اوقات در باره اين که اين اصل عدالت اجتماعى چگونه در عمل تطبيق گردد اختلاف نظر دارند.
John Rawls در ا ثر خويش به اسم A theory of Justice (١٩٧٠) .
ضرورت مکافات مردم را که کار و زحمت مى کشد قبول نموده و عقيده دارد که بعضى اقدامات به خاطر نا برابرى اقتصادى ضرور است تا مردم براى کار کردن تشويق گردد.
نا گفته نبايد گذاشت نا برابرى اقتصادى فقط در صورت توجه مىگردد که به سود آنانیکه داراى کمترين امتيازات اندو بی بضاعت اند باشد.در خاتمه.
Rawls
معتقد است که جامعه عادلانه آن است که در آن ثروت دوباره از طریق یک نوع سیستم رفاعی به نفع کسانیکه کمتر ثروت دارند توزیع کردد.اما نظریه وادراک کاملا مخالف از انچه که در فوق تذکر به عمل آمده ارایه داشته است. دررابطه به عدالت اجتماعی نظریه Anarchy , state and
منعکس کننده نظریه جان لاک که در قرن 17 ارایه کرده بوده میباشد(نوزیک) ادعا داشت که هر گونه توزیع ثروت ولو غیر مساوی هم باشد عادلانه است بشرط انکه قواعد تامین عدالت رعایت گردد. اين قواعدعبارت ا ند از اينکه ملکيت متذکره بايد در قدم نخست از طريق عادلانه بدست آورده شده باشد يعنى حق ديگران زيرپانه گرديده باشد، واز طريق دزدى وغارت بدست نيآمده باشد. از يک شخص مسئول به شخص مسئول ديگری بطور عادلانه انتقال گرديده باشد. استدال مى کرد که حق ملکيت را نبايد بنام عدالت اجتماعى زير پا و توزيع مجدد ثروت و اشکال رفاه اجتماعى مربوط آنرا رد می کند. .
چنين اختلاف نظر در رابطه با تامين عدالت اجتماعى باعث به وجود آمدن عدم موافقه در درون لیبرالزم گرديده و آن مبني بر اين است که چه گونه و با کدام شرايط مىتوانيم به بهترين وجه آن يک جامعه عادلانه را تامين نمايم.
لیبرالها کلاسیک يا اوليه عقيده دارند که تعويض فيودایلزم با جامعه سرمايه دارى يا مارکيتى چنين شرايط اجتماعى را بوجود خواهد آورد که در آن هر فرد مطابق به لياقت خويش شگوفان شود.
نشیب و فراز داشته باشند بشرطى انکه افراد از نظر قانون داراى حقوق مساوى باشد و داراى فرصت هاى مساوى در جامعه .ولي بر خلاف لیبرالهاى مودرن عقيده دارند که سرمايه دارى کنترول ناشده باعث اشکال جديد عدم عدالت اجتماعى گرديده بعضى را صاحب امتيازوبعضی را محروم از آن میسازد بناٍ آنها طرفدارانند تا حکومت در زندگى اجتماعى و اقتصادى جامعه که مقصد از آن رشد دادن فرصت هاى مساوى باشد مداخله نمايد...
تحمل Toleration
اصول اخلاق اجتماعى لیبرالها خيلى زياد داراى کرکتر تمايل يا ميلان به قبول و حتى تجليل از تنوع اخلاقى، کلتورى و سياسى مى باشد. لیبرالها اکثر حرف معروف Voltaire (١٧٧٨-١٦٩٤) را انعکاس مىدهند که مي گفت= ((آنچه که مى گويد از آن نفرت دارم ولى تا جان دارم از اين حق شما دفاع مىکنم تا آنرا بگوييد)) .آزادى ها مدنى که در يک سيستم سياسى لیبرال ديموکراتيک آرزو برده مى شود مانند آزادى بيان، آزادى مذهب ، آزادى روابط اجتماعى وغيره وغيره نيز در حقيقت ناشى از تحمل است. و بسيارى از متبصرين به اين امر متفق اند که پلورالیزم دوشا دوش لیبرالیزم در حرکت مى باشد. زيرا تنوع و تکثر ارزش ها عقايد و نظريات و منافع بذات خودش مفيد مىباشد. زيرا تنوع و اشکال مختلفه آن طبیعى مى باشد و فقط مى توان آنرا توسط سيستم سياسى از بين برد.بنا بر همين دليل است که لیبرالها در اصول مخالف هر نوع اقدام که از ابراز آزادي عقايد در جامعه جلوگيرى نمايد، مىباشند. بنا بر همين ارزش تحمل است که لیبرالها ترجيح مىدهند تا در جامعه تنوع و گوناگونى عقايد و منافع موجود باشد. تحمل به معنى خود دارى و شيکيبائ است و اجازه دادن به مردم است تا با آن طرق و اشکال که ما با آن مخالف هستيم و آنرا تصديق نمى کنم بانديشند ، سخن گويند و عمل کنند. چنين است ايد يال اخلاقى و پرنسيپ و اصول اجتماعى لیبرالها. اين امر از يک جانب منعکس کننده خود مختارى شخصى است و از جانب ديگر تعين کننده قواعد است که چگونه انسان ها بايد با يکديگر رويه نمايند.
قضيه لیبرالها درباره تحمل بار اول در قرن ١٧ در يک تلاش توسط نويسنده گان چون John Milton (٧٤-١٦٠٨) و John Locke بوجود آمد تا از آزادى مذهب دفاع نمايند. John Locke در ا ثر خويش به اسم نامه ئې درباره تحمل(a letter concerning toleration) استدلال داشت که چون وظيفه اصلى حکومت عبارت از حفظ جان ، آزادي و ملکيت است بنا در مواظبت از روح انسان نبايد مداخلت نمايد. اين نشان دهنده آن است لیبرالها در بيان زندگى خصوصى و عمومى فرق حياتى قايل اند. و تحمل را بايد در بخش خصوصى زندگى نيز توسعه بخشيد مانند در بخش مذهب زيرا با مسايل اخلاقى سروکار دارد و آنرا بايد به فرد واگذار کرد.
J.S. Mill در ا ثر خويش به اسم درباره آزادى (١٩٧-١٨٥٩) مىنويسند که تحمل به هردو فرد و جامعه در خور اهميت اساسى مىباشد. از نقطه نظر فرد تحمل در نخستين گام يک تضمين خودمختارى شخصى مىباشد و بدين ترتيب شرط انکشاف خود اخلاق پنداشته مىشود. و اين امر بطور خاص با توسعه دموکراسى مورد تهديد قرار مي گيرد آنچه را که وى ستم رسم و رواج مى نامد. و به همين ترتيب تحمل در مجموع براى سالم بودن جامعه نيز مهم ميباشد. زيرا فقط در موجوديت مارکيت آزاد عقايد است که ميتوان حقايق بميان ايد. زيرا عقايد خوب جاى عقايد بد را گرفته و جهل بطور روز افزون از ميان ميرود.
ميلزMills چنين ا ستدلال ميکرد = (( اگر تمام بشريت منفی يک فردداراى يک عقيده باشد وهمين يک فرد داراى عقيده مخالف باشد، خاموش کردن همين يک فرد با همان اندازه قابل توجيه نيست.. مثلکه اگر اين فرد قدرت ميداشت و تمام بشريت را خاموش ميکرد ، قابل توجيه نبود. اما هيچ ليبرال تحمل بى حد و حصر را تصديق نمي نمايد. بطور مثال لاک حاضر نبودکه از اصل تحمل در برابر رومن کاتوليکها کارگيرد و به نظر وى آنها حاکميت ملى را تهديد مينمودند. زيرا آنها با پوپ يا پيشوا کاتولک خارجى متحد و متعهد شده بودند. همچنان شايد اصل تحمل نميتواند برآن عقايد و نظريات که خود غير تحملى اند صدق نمايد. بطور عموم لیبرالها ممکن در همچو موارد بطور مثال از قانون دفاع نمايد که مانع ابراز نظريات نژادى ميگردد و به احزاب که غير ديمکراتيک اند اجازه فعاليت ندهند. زيرا پيروزي همه اين ها با عث زوال اصل تحمل ميگردد.
اصل تحمل و تنوع ناشى از عقيده لیبرال ها جهت يک جامعه متوازن نيز ميباشد.جامعه که در گير رقابت هاى فوندامينتيال يا بنيادگرایی نباشد. لیبرال ها بدين عقده اند که :
اگر چه افراد و گروپ هاى اجتماعى منافع مختلفه را د نبال ميکند. اما فى مابين اين منافع رقيب يک موازنه و هماهنگى عميق نيز موجود ميباشد. بطور مثال منافع کارگر و کار فرما از هم متفاوت است. : کارگر مزد بهتر ساعت کار و شرايط کار بهتر ميخواهد در حاليکه کار فرما ميخواهد تا به منافع خويش بى افزايد و تا حد امکان مصرف توليد بشمول مزد کارگر را پاين نهگدارد. ولى ناگفته نبايد گذاشت که اين منافع رقابتى متمم و مکمل يک ديگر نيز ميباشد. زيرا کاريگر کار ميخواهد و کار فرما کارگر يا نيرو کار. به عباره ديگر هر يک براى بدست آوردن اهداف ديگرى ضرورى پنداشته ميشود.
بنا با وجوديکه افرادوگروپ هاى اجتماعى ممکن است دنبال منافع خويش باشند ولى يک توازن طبیعى تمايل خواهد داشت که خويش را ثابت نمايد. اصل توازن بعضى از لیبرال ها معتقد به اين امر ساخته است که يک توازن طبیعى برقرار شدني است متمايل خواهد بود در زندگى اقتصادى بروز نمايد.
از همين لحاظ است که لیبرال ها در درون يک سيستم سياسي به توازن منافع بين گروپ هاى رقابتى عقيده دارند ومعتقد به امکان صلح و هماهنگى ميان کشور هاى جهان اند. تاکيد لیبرال ها بر تنوع و تحمل سبب شده است تا مورد انتقاد نيز قرار گيرند. خود لیبرال ها و منتقدين آنها لیبراليزم را به حيث يک بى طرف اخلاقى نشان ميدهد. زيرا در جستجو تحميل يک دسته يا مجموعه از ارزش ها اخلاقی نمى باشد بلکه چنان شرايط را آماده ميسازد که در آن مردم با علويت هاى گوناگون مادى و اخلاقى يکجا در صلح بطور مفيد زندگى نمايند. از اين لحاظ ليبراليزم از ارزش هاى فوندمينتال که امريتى و غير قابل پرسش است قصدا خودارى ميکند، تا جايکه به تنوع رابطه ميگرد يگانه ممانعت که برآن وجود دارد عبارت ازاين است که هر حزب بايد بطور حتمى و ضرورى تحمل نظريات و اعمال ديگر احزاب راداشته باشد. در اينجا است تحمل از اساس ترين ارزشها لیبرالیزم بشمار ميرود.
Compiled and translated by Faheem Nazimi from London
Origin and development
The primary of the individual –central themes
Liberalism and democracy
Classical liberalism
Modern liberalism
Liberalism in the twenty –first century

